رضا قلى خان ( هدايت )

23

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

فارسى و تازى و واو آيد چون جاماسف و كستاسف و زبان و زفان و فرهنج و ورهنج و سفيد و سپيد ق متقيقين را اعتقاد اين است كه اين حرف در فرس نيامده و اكر يافته شود در اصل يا غين بوده يا كاف چون غاليچه و كلندر و امثال آن اما فتد معرّب كند است و بالجمله با آن كلمه غير فارسى بود كه به فارسى كمان كرده‌اند يا معرب است يا استعمال متاخّرين عجم است كه زبان ايشان به زبان عرب مخلوط شده و بواسطه آنكه به مخرج حرف زنند عين و كاف را بقاف خوانند و در ولايات لارستان فارس اصلا بلغتى و سخنى كه قاف در آن نباشد تكلّم ننمايند مكر اينكه با كاف كويند چنان كه كفته‌اند كَند و كدَك و كَباى كُتنى * لفظ كلم كديم لار است يعنى قند و قدك و قباى قطنى لفظ قلم قديم لار است و اين لغت همه جز در آنجا بقاف كفته نمىشود ك از براى تصغير باشد و آن تصغير كاهى براى تحقير بود چون مردمك و كاهى براى ترخيم بود چنان كه شيخ سعدى كفته بر و تاز خوانت نصيبى دهند * كه فرزندكانت نظر در رهند بينديش زان طفلك بىپدر * وز آه دل دردمندش حذر و از خواص اوست كه در آخر بعضى كلمات زايد كنند خصوصا كلمه كه در آخر او واو باشد چون زلو و زلوك و ركو و ركوك و پرستو و پرستوك گ اين حرف در لغت عرب نيامده و در لغت ديكر نيامده و مردم فارس بعضى كلمات را بكاف فارسى خوانند و اهل ما وراء النّهر بكاف تازى چون خيك و خوك ل از خواص اوست كه راى مهمله بجاى او استعمال كنند چنان كه در حرف را كذشت و شعرا زلف را بدين حرف تشبيه كنند م چون در آخر واقع شود بجاى ضمير واحد متكلّم مرفوع متصّل آيد چون كفتم و كردم چنان كه در كلام عرب تاء مضموم چون قلت و فعلت و كاهى بجاى ضمير منصوب نيز آمده و افاده معنى مفعول كند سعدى كفته تولّاى مردان آن پاك بوم * برانكيختم خاطر از شام و روم يعنى برانكيخت مرا و كاهى بطريق ندرت نيز حذف كنند چنان كه سعدى كفته رفتم كه كلى بچينم از باغ * كل ديدم و مست شد ببوئى يعنى مست شدم انورى كويد شعر القصّه بازكشتم و آمد به خانه زود * در باز كرد و باز به بست از پس استوار هم انورى كفته چون والهان ز جاى بجستم دويدمش * نكرفتمش كنار و برانداختم نقاب آوردمش بجاى نشاند و نشست پيش * بر دست بوسه دادم و بر روى زد كلاب و چون در اول واقع شود افاده معنى نهى كند چون مزن و مرو و مكو و از احكام اوست كه چون با ميم ديكر متصّل كنند جايز است كه حذف كنند چنان كه شاعر كفته در وضو كن به نيمن استنجا * دار مردست و روى نيمن را يعنى نيم من چنان كه شرف الدّين شفروه اصفهانى كفته چون به شكل خنده بكشايد نمكدان حيات * در ميان پسته‌اش سى و دو بادامغز بين يعنى بادام مغز و اين قاعده در اغلب حروف مكرّره جايز است اختصاص بميم ندارد و بعضى بنون بدل كنند چون كجيم و كجين و بان و بام ن از براى افاده معنى نفى آيد چون نكرد و نكفت و چون به كلمه ديكر اتصال يابد ها در آخر او زياده كنند براى اظهار حركت فتح چون نانه بمعنى نان و از احكام اوست كه در آخر كلمه زايد باشد چون پاداش و پاداشن و زيبا و زيبان و سو و سون و چون در آخر كلمه واقع شود ما قبلش يكى از حروف علّه باشد بطريق غنّه متلفّظ شود چون زبان و دهان و كاهى در وسط نيز چون نشاند و خواند و كاهى در آخر بعضى الفاظ افاده معنى مصدر كند چون كردن و كفتن و بر اين تقدير البّته بعد از تا پا دال باشد و كاهى بحذف نون هم همان معنى افاده كند چنان كه كفت و شنيد و آمدورفت و دادوستد و بر اين تقدير اكثر با كلمهء ديكر كه ضدّ او باشد مستعمل شود چنان كه در امثله مذكوره كه اكر كفت يا شنيد و داد با ستد و آمد با رفت نباشد معنى مصدرى ندهد و كاهى تنها نيز آرند چنان كه نظامى كويد بكفتار شه مغز را تر كنم * بكفت كسان مغز در سر كنم و براى عطف مىآيد چنان كه در عربى و از احكام اوست كه بجاى يا مستعمل شود چنان كه يا بجاى او چون در ميان كلمه يا آخر كلمه واقع شود ملفوظ و اكر خوانده نشود معدوله خوانند چون خورد و خود بايد دانست كه حذف واو خواه در آخر و خواه در وسط بود اكر ما قبلش ضم خالص باشد واو معروف كويند و اكر خالص نباشد مجهول خوانند و نيز بايد دانست واوى كه مكتوب شود و بتلفظ در نيايد سه قسم است اول آنكه محض از براى ضم است و اتمام لفظ زيرا كه الفاظ كم از دو حرف نبود اول متحرك دويم ساكن و آن در سه جاست بعد از تا و دال و چه چون تو و دو و چو دويم واوى كه جمعى او را معدوله نام كرده‌اند بدان جهة كه از آن عدول نموده به حرف ديكر متكلم مىشوند و نيك